|
می ترسم
از نبودنی به شکل بودن گویی نیستم وسایه ام در حرکت است نه چشمانت نه دستانت نه لبخندت نه حرارت قلبت و نه لطافت بوسه هایت دیگر به شوق نمی آورندم مرده ام شاید در زمانی که خود نمی دانم کی بوده است به امیدواری دستهای نوازشگر تو می رفتم و می پیمودم و می آسودم دیگر نه امید تو , به رفتنم می انجامد نه نوازش دستهایت , به آرامم تهی مانده ام!... چون مترسکی یا عروسکی یا مجسمه ای بی گمان به تاراج رفته ام آری , مرا ربوده اند از من... زین پس عروسکی خواهم ماند در دستان تو و تو نوازشم خواهی کرد همچنان...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:3  توسط سید حسین هاشمی
|
|
|